چاغنامه
کاش گریه و خنده بود... زندگی
شبی دور خود افروختم شمع عشق را، بنامت غمی بر خود کاشتم جمع عشق را، بنامت افسوس سوختم و ساختم کاشانه دلم را در دریای همی سر خود داشتم شمع عشق را، بنامت ندانستم که لیلی زان چرای شکست سبوی مجنونی دمی فر خود نشاندم جمع عشق را ،بنامت ساقیا فتاد پیاله میخانه ز دستم و شدم خجل ز اقبایی خمی پر خود نهاندم شمع عشق را، بنامت
| Design By : Night Skin |


