چاغنامه
کاش گریه و خنده بود... زندگی
هیچ کس دل مرا تسخیر نکرد جز نگاه، تو هیچ کس گل مرا تقطیر نکرد جز نامه، تو من که به امیدی دل به تو داده بودمی جانم هیچ کس خیال مرا تعبیر نکرد جز شامه، تو چه شد که تو غایب زنظرشدی و گشتی بهارم هیچ کس سیال مرا تفسیر نکرد جز خامه،تو ساقیا مرحمتی فرما و پر کن پیاله دل خماری ام هیچ کس پیمانه مرا تکفیر نکرد جز میخانه، تو شبی دور خود افروختم شمع عشق را، بنامت غمی بر خود کاشتم جمع عشق را، بنامت افسوس سوختم و ساختم کاشانه دلم را در دریای همی سر خود داشتم شمع عشق را، بنامت ندانستم که لیلی زان چرای شکست سبوی مجنونی دمی فر خود نشاندم جمع عشق را ،بنامت ساقیا فتاد پیاله میخانه ز دستم و شدم خجل ز اقبایی خمی پر خود نهاندم شمع عشق را، بنامت بیچاره من که دل به گل دادم و خار، شدم بیچاره من که دل به زمان دادم و خار،شدم هنوز هم بوی دوستی و رفاقتی می دهی بیچاره من که دل به جان دادم و خار، شدم من که به هستی ندادم تن و جانی عمری بیچاره من که دل به گمان دادم و خار، شدم ساقیا بیادت سوخت شمع و پروانه ام همی بیچاره من که دل به سامان دادم و خار، شدم حسرت امروز چه خورم که نیست ز فردایم، نشانی حسرت دیروز چه خورم که نیست ز بیداریم، نشانی عمری در افسوس دیدن تو سوختم و ساختم دریغای حسرت نیاز چه خورم که نیست ز عاشقیم، نشانی الا ای آهوی وحشی رسیدن تو را به انتظار نشستمی حسرت گلناز چه خورم که نیست زگلستانم، نشانی ساقیا خراب این میخانه و میکده ام ما را یاد و خاطره ای حسرت طرناز چه خورم که نیست ز خماریم، نشانی
| Design By : Night Skin |


