چاغنامه
کاش گریه و خنده بود... زندگی
ای دلم در تاب و قرار دیدنت، کی میایی صبر از جان و تن ربو ده فدایت، کی میایی من و تو را و قت رفتن سر و رازی بود روزی قاصدک گمشده در تار و پو دت، کی میایی زخماران میکده همواره گر بپرسی گویندی مسافرغریب خوان حضرت دوست،کی میایی ز یاران آشنا نمی آیید دگر هیچ سر و صدایی شهریار ملک دل قراران بی قرارمکنت،کی میایی ساقیا سر دل مگویی و راز داری کن شایدی نوشین دلشکسته تنها دروادی غربت،کی میایی در فراسوی نگاه معنایت ثنا را ، تداعی کردم درگو شه ی کرانه تنهایت تمنا را ، تداعی کردم سوخته دلان را در کوی معشوق دیدن عیبی نباشد در آنسوی بر ترانه زیبایت شکیبا را ، تداعی کردم شنیدستی که هر یوسف را زلیخایی ست، ای صنم در کناری سر پروانه صبوریت شمع را ، تداعی کردم تا نظرم به زلف تو فتاد ، پیاله افتاد تا دیده ام به نگاه فریبای تو فتاد ، پیاله افتاد بی وفا پریشان حالان را نالان مکن تا نگاهم به خال سیاهی تو فتاد ، پیاله افتاد گرما با یاران غریب هم پیمانه گشتیم ولی تا چشمم به سیما زیبای تو فتاد ، پیاله افتاد پای رفتن نیست در این آشیانه ، باید بمانم دلشکسته و تنها در این زمانه، باید بمانم دردی ست دل سوختگان را دردی جا نگاه شاید پای ایستادن نیست در این خرابه،باید بمانم من گرفتار و واله در بند بند توام، ای یار من اسیر و درمانده دربند بند توام ، ای یار شب تا صبح در انتظارت چو شمع می سوزم من آواره و وا مانده در بند بند توام، ای یار تشنه نگاه توام ساقی ، یا هو مددی بی کس و خمار توام ساقی ، یا هو مددی سالکان کوی دوست را گرت دردی باشد بی قرار و دیدار توام ساقی ، یا هو مددی در فراسوی نگاهت خودم را معنا ، کردم در فراق ای نبودنت تنهایم را معنا ، کردم دلشکسته و غمین به تو فکر کردم باره ، دگر درافق ای چشمانت زیبایم را معنا ، کردم بیمار و نا توان کنون گشتم دستی بخدا من در گوشه ای دلت آشیانه ام را معنا ، کردم در تنهاییم به تو پناه می برم، ای اشک شبم را به روز مهمانی می برم، ای اشک هر چند تو همیشه در کنارم هستی، دریغآ دلم را با دیگران به سر می برم، ای اشک عمری ست دیوانه در پی لیلی دویدم، من سبو ی در دست پی مجنون دویدم ، من از باده نوشان میکده همواره بپرسید عمری ست غریبه در پی ساقی دویدم ، من تا نگاهم بر زلف یار چشم، فتاد بی قرار گشتم بر خاک نظرم، فتاد گفتم ای هستی ز تو هویدا ،چند دل بی قرارم چاغ کنی ز تو آهم، فتاد سرم را برای همیشه بر سر دار همی کنند، باشد از دستانتان هر چه بر می آیید دریغ نکنید، شاید دلم را برای همیشه تا ابد تیر بار ان دمی کنند، باشد مرا در کوی دلبران عاشقی بود، روزی سردر گریبانی و سرداری بود، روزی هر چند کنون افتادم از عشق و عاشقی هر چند دگر ندارم دلبری دلداری، ولی دارم در ابن ماورا و سودا کرد گاری ،ندایی سر درخود به است از نا کردگاری، روزی دیدی مرا به چه روزی انداختی، ای عشق آواره کوه و بیابان کردی ، ای عشق هزار وعده دادی وزان یکی عمل نکردی، افسوس دیدی مرا اسیر خویش کردی ، افسوس مرا عمری باشد رها از تن و جان کنم ، دریغآ آوخ سراز پادگر خود را نشناسم، افسوس دیریست در میکده جایم داده اند، دریغآ پیمانه ای پر از می و شرابم داده اند، افسوس برون زخود می گساری می کنم، دریغآ پرده از دل وا کرده پرده داری می کنم ، افسوس این چه رسمی که عاشقان می کشند، دریغآ درحریم دوست دل پاکان سربردار می کند،افسوس هرچند ناجوانمردانه سرهابردار می گردد، ای عشق آنان سرداران سربداران روزگاران خود بودند،ای عشق ترا چه سود باشد از سر بردار ،شدنم ترا چه سود باشد از سردار، شدنم مرا عمریست در خرابات مغان آواره، شدن ترا چه سود باشد از دار بر سر،شدنم از حلاج ها زندگی دگر بپرس عاشق، شدنم ترا چه سود باشد از سر بی دار ،شدنم
| Design By : Night Skin |

