در پناه سایه تو پناه وش شدیم ، ساقیا
خسته از هجر تو سیاهپوش شدیم،ساقیا
یه نگاه زیبای ترا ای عزیز تراز جانم بسی
درخم خانه تو خمار چشمانش شدیم،ساقیا
ما را سربدران روزگارمان کرده اند می دانی
درسایه همای تو سر رازدارانش شدیم، ساقیا
ای کر دارگار هستی ما را به کی، می سپاری
شاهدان کوی دوست ما را به کی، می سپاری
درد آشنایی زمین و زمان دیری ست نمی آید
ای زلیخای زیبای یوسف ما را به کی، می سپاری
ساقیا دلبران عرصه عشق و عاشقی،کجایند
هجران پذیران دلسوخته عارف مسلکی ، کجایند
شما به کوی دادار جهان قسم تان باد، دریغآ
خلوت گزین شب زنده دار شهریارتن خدایا ، کجایند
تا تو درنظرم بودی مرا دلداری نبود،ساقی بیا
بی نگاهی لحظه ناب گشته دلم،ساقی بیا
تا تو در فکرم بودی مرا نظری نبود
بی قراری تو گشته پیمانه ام، ساقی بیا
تا تو در برم بودی مرا سوالی نبود
بی تمنای تو گشته پیاله ام ، ساقی بیا
تا تو در کنارم بودی مرا نومیدی نبود
بی خواهش تو گشته زمانه ام ، ساقی بیا
در تب و تاب تو گشته شب سیاهم سپد
بی اختیار تو گشته نگاه چشمانم ، ساقی بیا
مادر ای تنهاترین نگارم بی امان ترا ، می پرستم
چشم و چراغم یار و یاورم بی گمان ترا ، می پرستم
بی تو روز و روزگارم پراز ستاره و ماه هرگز مباشد
مادر ای تنهاترین گوهر و تابناکم بی زمان ترا ، می پرستم
شب های بی شمار بر و بالینم بیدار ماندی می دانم
مادر ای تنهاترین درکون و مکانم بی صبران ترا ، می پرستم
مرا در سایه تو بود آسودگی تو خود می دانی صنمم
مادر ای تنهاترین افسانه روی و زمینم بی خردان ترا،می پرستم
گر دستم رسد بر کرد گار هستی زوی پرسم دلم
مادر ای تنها ترین ابیات شعر و اشعارم بی وزان ترا ، می پرستم
ای دلم در تاب و قرار دیدنت، کی میایی
صبر از جان و تن ربو ده فدایت، کی میایی
من و تو را و قت رفتن سر و رازی بود روزی
قاصدک گمشده در تار و پو دت، کی میایی
زخماران میکده همواره گر بپرسی گویندی
مسافرغریب خوان حضرت دوست،کی میایی
ز یاران آشنا نمی آیید دگر هیچ سر و صدایی
شهریار ملک دل قراران بی قرارمکنت،کی میایی
ساقیا سر دل مگویی و راز داری کن شایدی
نوشین دلشکسته تنها دروادی غربت،کی میایی
در فراسوی نگاه معنایت ثنا را ، تداعی کردم
درگو شه ی کرانه تنهایت تمنا را ، تداعی کردم
سوخته دلان را در کوی معشوق دیدن عیبی نباشد
در آنسوی بر ترانه زیبایت شکیبا را ، تداعی کردم
شنیدستی که هر یوسف را زلیخایی ست، ای صنم
در کناری سر پروانه صبوریت شمع را ، تداعی کردم
تا نظرم به زلف تو فتاد ، پیاله افتاد
تا دیده ام به نگاه فریبای تو فتاد ، پیاله افتاد
بی وفا پریشان حالان را نالان مکن
تا نگاهم به خال سیاهی تو فتاد ، پیاله افتاد
گرما با یاران غریب هم پیمانه گشتیم ولی
تا چشمم به سیما زیبای تو فتاد ، پیاله افتاد
پای رفتن نیست در این آشیانه ، باید بمانم
دلشکسته و تنها در این زمانه، باید بمانم
دردی ست دل سوختگان را دردی جا نگاه شاید
پای ایستادن نیست در این خرابه،باید بمانم
من گرفتار و واله در بند بند توام، ای یار
من اسیر و درمانده دربند بند توام ، ای یار
شب تا صبح در انتظارت چو شمع می سوزم
من آواره و وا مانده در بند بند توام، ای یار
تشنه نگاه توام ساقی ، یا هو مددی
بی کس و خمار توام ساقی ، یا هو مددی
سالکان کوی دوست را گرت دردی باشد
بی قرار و دیدار توام ساقی ، یا هو مددی
در فراسوی نگاهت خودم را معنا ، کردم
در فراق ای نبودنت تنهایم را معنا ، کردم
دلشکسته و غمین به تو فکر کردم باره ، دگر
درافق ای چشمانت زیبایم را معنا ، کردم
بیمار و نا توان کنون گشتم دستی بخدا من
در گوشه ای دلت آشیانه ام را معنا ، کردم


