|
ترسم که بی تو باشد روزگارم،روزگارم ترسم که بی تو باشد ایامم ، روزگارم ندارم هیچ نشانی ز بیداری خود همی ترسم که بی تو باشد جهانم ، روزگارم به هر کوی و برزن برفتم و نیافتم خیالی ترسم که بی تو باشد دنیایم ، روزگارم ساقیا منی در خود گم کرده و نمی یابمی ترسم که بی تو باشد زمانه ام ، روزگارم + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 12:9 توسط محمد باقر وثوقی |
مرا دل من بی تو بهارم، خزان شده مرا گل من بی تو جهانم ، خزان شده کیست نغمه خود به آوایی جان داده مرا جلال من بی تو نشانم ، خزان شده شبی تا صبح خدا خدا یی کردم ترانه مرا خیال من بی تو شبابم ، خزان شده ساقیا محرم دل شدیم و کردیم بهانه مرا زلال من بی تو دنیایم ، خزان شده + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 16:58 توسط محمد باقر وثوقی |
هیچ کس دل مرا تسخیر نکرد جز نگاه، تو هیچ کس گل مرا تقطیر نکرد جز نامه، تو من که به امیدی دل به تو داده بودمی جانم هیچ کس خیال مرا تعبیر نکرد جز شامه، تو چه شد که تو غایب زنظرشدی و گشتی بهارم هیچ کس سیال مرا تفسیر نکرد جز خامه،تو ساقیا مرحمتی فرما و پر کن پیاله دل خماری ام هیچ کس پیمانه مرا تکفیر نکرد جز میخانه، تو + نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 11:33 توسط محمد باقر وثوقی |
شبی دور خود افروختم شمع عشق را، بنامت غمی بر خود کاشتم جمع عشق را، بنامت افسوس سوختم و ساختم کاشانه دلم را در دریای همی سر خود داشتم شمع عشق را، بنامت ندانستم که لیلی زان چرای شکست سبوی مجنونی دمی فر خود نشاندم جمع عشق را ،بنامت ساقیا فتاد پیاله میخانه ز دستم و شدم خجل ز اقبایی خمی پر خود نهاندم شمع عشق را، بنامت + نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 17:57 توسط محمد باقر وثوقی |
بیچاره من که دل به گل دادم و خار، شدم بیچاره من که دل به زمان دادم و خار،شدم هنوز هم بوی دوستی و رفاقتی می دهی بیچاره من که دل به جان دادم و خار، شدم من که به هستی ندادم تن و جانی عمری بیچاره من که دل به گمان دادم و خار، شدم ساقیا بیادت سوخت شمع و پروانه ام همی بیچاره من که دل به سامان دادم و خار، شدم + نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 18:9 توسط محمد باقر وثوقی |
حسرت امروز چه خورم که نیست ز فردایم، نشانی حسرت دیروز چه خورم که نیست ز بیداریم، نشانی عمری در افسوس دیدن تو سوختم و ساختم دریغای حسرت نیاز چه خورم که نیست ز عاشقیم، نشانی الا ای آهوی وحشی رسیدن تو را به انتظار نشستمی حسرت گلناز چه خورم که نیست زگلستانم، نشانی ساقیا خراب این میخانه و میکده ام ما را یاد و خاطره ای حسرت طرناز چه خورم که نیست ز خماریم، نشانی + نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 10:36 توسط محمد باقر وثوقی |
نمی دانم دلم بی تو به آه پناه می برد ، چرا نمی دانم دلم بی تو پناه به آه می برد، چرا بنامت نکردم هیچ عذری و تمنایی که بیای زغربت نمی دانم دلم بی تو نامه به خانه می برد،چرا بسی که بیادت شبی بیدار ماندنم شدم خماریت نمی دانم دلم بی تو سایه به بهانه می برد، چرا ساقیا می خود به پیاله می برد میخوران روزگاریت نمی دانم دلم بی تو کاشانه به خرابه می برد،چرا + نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 12:49 توسط محمد باقر وثوقی |
شکست بو ته دلم و بیمار شد ، جان و تنم زین انتظار آمدنت دلم بیمار شد ، جان و تنم من که به یک آمدن ورفتنت دل بسته بودمی زین غبار نیامدنت دلم بیمار شد ، جان و تنم هیچ زخود نپرسیدی که این دو رویی زان چرایی زین تلبار بوسه ات دلم بیمار شد ، جان و تنم ساقیا مرا به امیدی مست و خراباتیم کردی دمی زین نگار میخانه ات دلم بیمار شد ، جان و تنم + نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 11:3 توسط محمد باقر وثوقی |
آمد مو سم بهار و شد دلشاد شاد، دلم زین بودی و نبودنم شدخشنود شنود ، دلم بسی برد رنجهای بسیار این دل غمناکم زین شدی و نشدنم شد بی یاد یاد ، دلم زان چگونه شود خرم و خوشین دل بهارکم زین رفتنی و ماندنم شد غمی باد باد ، دلم ساقیا آمدن بهار مستانه شادان باشد باشد زین خرابی و خماریم شد می باد باد ، دلم + نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 21:19 توسط محمد باقر وثوقی |
در فراقت کاسه دلم خوناب شد،خوناب در رفتنت خانه دلم خراب شد ، خراب هیچ امیدی در دلم سایه نه افکند خدایا در نبودنت آه دلم سیراب شد، سیراب ترسم دگر ترا هیچ نبینمت دوباره ،نگارا درهجرانت نگاه دلم سراب شد، سراب ساقیا مرا به پیمانه ای مهمانم کن جانا در خرابات میخانه دلم شراب شد، شراب + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 19:6 توسط محمد باقر وثوقی |
|